تبلیغات زین شمع های سرنگون ...
جمعه 21 بهمن 1390
بسم رب الشهدا و الصدیقین
انقلاب ایران، انقلاب مظلومان و مستضعفان بود، انقلاب پابرهنگان و سیلی خوردگان بود، انقلاب ایران، انقلاب توده های امت زجر کشیده ی ایران بود، انقلاب عاشقان فرزند زهرا (س) که قرن ها از عاشورا جامانده بودند، انقلاب منتظران مهدی (عج) بود.
انقلاب ایران، هنوز هم انقلاب مردم ایران است، حتی اگر عده ای از آن ها که نان انقلاب را می خورند و به برکت انقلاب امام (ره) و مردم ایران شکم هاشان را گنده کرده اند به انقلاب فحش بدهند و به امام (ره) و آرمان های امام دهن کجی کنند و مردم را شهروند درجه 2 بدانند.
انقلاب ایران هنوز هم انقلاب مردم ایران است، حتی اگر آن ها که داعیه ی انقلابی دارند، و از پرتو انقلاب برای خودشان نامی دست و پا کرده اند، خانواده هاشان نیمی از سال را در سواحل هاوایی و آنتالیا در ویلاهای شخصی شان خوش بگذرانند و بچه هاشان را برای درس خواندن به کمبریج و هاروارد بفرستند.
انقلاب ایران هنوز هم انقلاب مردم ایران است، انقلاب مردمی که با شهیدانشان هم پیمان شده اند که تا آخرین نفس، تا آنجا که خون در رگ دارند به پای انقلاب و آرمان های بلند آن بایستند حتی اگر عده ای شکم سیر با رانت بازی و گردن کلفتی همه ی پست های کلیدی را بگیرند و از همه ی امکانات مملکت استفاده کنند و پول بیت المال را دارایی شخصی خود بدانند.
انقلاب ایران انقلاب ملت ایران است، از اول هم انقلاب ملت بوده، نه سهمیه دار ها و رانت خوار ها و آقا زاده ها، انقلاب ایران از اول هم انقلاب آزادی خواهان و عدالت جویان و ظلم ستیزان بوده نه انقلاب آنهایی که با سالوسی و چاپلوسی برای خودشان اعتبار گدایی کرده اند و آروق روشنفکری می زنند.
سه شنبه 4 بهمن 1390
به نام خدا
آقا دل من بسته به گیسوی شماست/ هر شام و سحر فقط رضاجوی شماست یک عمر اگر به هر دری هم بزنم/ تنها هنرم گدایی کوی شماست 
این روز ها برای چندین بار پیامکی با این مضمون واسم اومد که:
هشت ختم قرآن هدیه به آقا امام رضا (ع). سهم شما صفحه ی فلان می باشد!! یک صفحه اضافه کنید و به هشت نفر ارسال نمایید. در صورت عدم امکان به نفر قبلی (من) اطلاع دهید. نفر آخر ختم به فلان شماره خبر دهد.
قرآن عثمان طه
دیدم فایده ای نداره هر روز داره تعداد این پیامکا بیشتر میشه، گوشیو برداشتم و به همون شماره ی آخری پیامک دادم که:
سلام، این چه بساطیه که راه انداختید؟! اگه یه کم ریاضی خونده باشید متوجه می شید که هر کسی به 8 نفر 1 صفحه رو بگه و همینجوری پیش بره یه تصاعد هندسی ایجاد می شه که تنها چیزی که ازش در نمیاد 8 ختم قرآنه!! از این به بعد خواستی نذری، ختمی چیزی بکنی نیتی کن که از عهده ی خودت بربیاد و دیگران را نخوای به زحمت بندازی.
فکر می کنم اگه دوستا و نزدیکامون را به یاد امام غریبمون بیاندازیم تا هر کدوم از روی میل باطنی حتی اگه شده با یه سلام از راه دور یادی از غریب الغربا بکنن خیلی به ثواب نزدیک تره تا اینکه با اینجور جوگیر بازیا فکر کنیم خیلی حالیمونه و بخوایم برای بقیه ام نسخه بپیچیم.
یا علی
دوشنبه 30 آبان 1390
به نام خدا
· گفتی ما بچه هایمان را صدا می کنیم، شما بچه هایتان را صدا کنید. ما زنهایمان را می آوریم، شما هم زنهایتان را بیاورید. ما می آییم، شما بیایید. ما می ایستیم اینطرف، شما آنطرف. ما می گوییم خدا، شما می گویید خدا. ما می گوییم هر کس راسته، بماند. شما می گویید هر کس ناراسته، عذاب او را بگیرد. یادت هست این حرف ها را؟ خب اگر یادت هست پس کجایند؟ کجایند بچه هایتان؟ کجایند زن هایتان؟ شما همین قدر هستید؟ ملتتان پنج نفره است؟ ما چشم هایمان عوضی می بیند یا راستی راستی پنج تایید؟ طرف ما را نگاه کن! تا چشم می بیند آدم ایستاده. هر چی نصرانی بوده آوردیم. فقط چند تا صف پیرمرد داریم، دیگر چه برسد به زن و بچه. حالا اقلا بگو این مردمت بیایند جلوتر! بگو بیایند زیر آن درخت روبرویی تا همدیگر را ببینیم. · اسقف ما می گوید: ترا به روح عیسی مسیح، بگو آن دو بچه دست هایشان را بیاورند پایین. بگو آن خانم از زمین بلند شود. بگو آن بلند بالا که شانه به شانه ات ایستاده، نگاهش را از آسمان بگیرد. اسقف ما می گوید: این هایی که من صورت هایشان را می بینم، اگر نفرین کنند، نسل ما از زمین بر می افتد. می گوید: «بگو ما تسلیمیم» به نقل از خانم فاطمه شهیدی به مناسبت24 ذی الحجه: روز مباهله
پنجشنبه 9 تیر 1390
محمّد، هنگامی که تو از آن کوه پایین می آمدی، هنگامی که سنگینی بار رسالتی که بر دو ش داشتی شانه هایت را خم کرده بود، هنگامی که از همسرت خدیجه روانداز پشمی طلب کردی و هنگامی که جامه ی پشمی به خود پیچیدی و می لرزیدی، کیست که نداند محمّد که تو از عاقبت امتی می ترسیدی که پیام رسالت تو را بشنود و آن حق را فروگذارد.
محمّد، تو که از مدت ها پیش از این خدای بزرگ را می شناختی، تو که می دانستی حق کدامست، تو که می دانستی روزی برگزیده می شوی به رسالت، پس چه کسی باور می کند ای نبّی بر وزن فعیل (صفت مشبه) که تو از رسول شدن از جانب خدای یکتا بر وزن فعول به معنای اسم مفعول ترسیده باشی.
محمّد، این حرف ها را آنهایی در آورده اند که پناه می برم بر خدا در کتاب هایشان نوشته اند که تو همسرت عایشه را بر روی دوش می گذاشتی و می رقصیدی، این حرف ها را آنهایی در آورده اند که آنقدر از تو در کتاب هایشان اراجیف باتفته اند که تو را در حد خودشان پایین بکشند تا صحبت از جانشینی تو برای دهان های کثیف و از حدق و غضب باز مانده ی آنها خیلی هم بزرگ نباشد، اراجیفی که شرمم می آید از آنها حرفی بزنم.
محمّد، تو می ترسیدی از عاقبت امتی که اهل بیت عزیز و عظیم تو را رها کند و دوستداران آنها را آزار دهد وقتی بدانند که اهل بیت تو کلید شفاعت در روز قیامت را در دست دارند، که آنها حجت خدا بر روی زمینند، که آنها سبب روزی خوردن هر جنبنده ایی هستند، که آنها هستند که زمین اهلش را در خود فرو نمی برد.
محمّد تو می ترسیدی از عاقبت امتی که بعد از شنیدن سخن حق، امامت را هم ردیف خلافت دانست و بعد از هزار سال دوستداران اهل بیت تو را با بد ترین توهین ها از پای خرابه های بقیع می راند.
محمّد تو می ترسیدی از عاقبت امتی که بعد از شنیدن سخن حق روزی کلید دار کعبه می شود، کعبه ایی که تو با دستهای خود آنرا از بت ها پاک کردی و بلال را بروی آن فرستادی تا اذان بگوید، ولی با پول زیارت مسلمین قمار خانه می سازد، با پول زیارت مسلمین دوستداران اهل بیت تو را می کشد، با پول زیارت مسلمین ...
محمّد، تو می ترسیدی از عاقبت امتی که دیگران در عمل به قرآن تو از آنها پیشی گرفتند.
محمّد، تو حق داری که از ترس به خود بلرزی، در میان خرقه ی پشمین، بخاطر امتی که حالا دیگر باید بداند آنچه در دل پنهان کرده ایی، اما اگر بدانند و عمل نکنند چه؟! اگر آن را وانهند.
یا ایها المُدثّر قُم فَانذِر
برخیز محمّد، برخیز که این قوم به تو نیاز دارد بعد از هزار سال.
جمعه 6 اسفند 1389
به نام خدای علم و حلم و فکر
این پست فقط اصلاحیه ایست برای پست قبلی.
در مورد پست قبل بعضی از دوستان بالاخص م.غریب عزیز، نظرشان این بود که در نحوه بیان این مطالب حتی اگر فرض را بر صحت آنها بگذاریم ، بسیار بزرگنمایی (زشت نمایی) شده بود، امشب بعد از گذشت چندین روز از نوشتن آن مطلب و بحث و تبادل نظر با خودم و دیگران، می خواهم عرض کنم که شاید گفته ی این دوستان صحیح باشد و من در شرح ریاکاری و تظاهری که گریبانگیر جامعه ی اسلامیمان است زیاده روی کرده باشم، اما وقتی خودم را جای خودم می گذارم و آنچه ظرف این چند روزه شنیده و دیده ام را دوباره مرور می کنم ، از آن بسیجی که 8 سال است کارت فعالی بسیج دارد اما به اعتراف خودش هیچ اعتقادی به نظام اسلامی و ولایت ندارد تا آن مصاحبه گر هسته ی گزینش که از نوع پوشش یکی از مصاحبه شونده هایش (البته خانم) در مهمانی های زنانه!!! ایراد می گیرد ولی خودش با همان سبک پوشش در میهمانی ایی مشابه دیده می شود، به خودم حق می دهم که با همان غلظت و تندی فریاد بر آورم، و بار دیگر اعتراف می کنم که من نیز از این قاعده استثنا نیستم که آدمی بنده ی لحظه هاست، هر چند که آنرا شایسته ی انسان کامل نمی دانم.
اما آنچه باعث شد این اصلاحیه را برای پست قبلی بنویسم تنها احساس خطری بود که تدریجا در من ایجاد شد، از آنجا که اعتقاد دارم هر کس نسبت به گفته ها و نوشته هایش و تاثیری که آنها بر مخاطبانش می گذارند مسئول است و باید در مقابل خدای سبحان پاسخگو باشد، و بخاطر اینکه احساس کردم شاید با نوشته ی قبلی من شخص یا اشخاصی حتی به اندازه ی سر سوزن نسبت به اسلام عزیز یا نظام مقدس اسلامی بدبین شوند، احساس تکلیف کردم که در اینجا صراحتا اعلام کنم که پست قبلی وبلاگ شهر شب تنها یک درد دل وبلاگی بوده و علی رغم اینکه اعتقاد دارم این بیماری (دورویی و نفاق) در امت اسلامی وجود دارد و اهل بیت (ع) و رسول مکرم اسلام (ص) بار ها نسبت به آن هشدار داده اند، لیکن باید توجه داشت این از بی تقوایی و ضعف ایمان ما مسلمان هاست و ناتوانیمان در تربیت نسلی مومن و مخلص.
باید بگویم که در پست قبلی به هیچ عنوان قصد اهانت یا تخریب چهره ی مسلمانان ، اسلام یا نظام اسلامی را نداشته ام بلکه قویا اعتقاد دارم که تنها کشوری که در دنیای کنونی پرچم اسلام ناب محمدی را بلند نگه داشته است ایران اسلامی تحت لوای ولایت فقیه است ، و البته پیروان مکتب خمینی (بخوانید حسینی) در دیگر کشور ها .
اگر نا خواسته نسبت به سربازان گمنام امام زمان (عج) ، بسیجی های بی ادعا و یا پیروان راستین ولایت امام خامنه ایی (بخوانید ولایت غدیر) بی مهری شده معذرت خواهی نویسنده (گان) را بپذیرید و حلال نمایید.
یا علی
شنبه 23 بهمن 1389
به نام خدا (لطفا پست بعدی را هم بخوانید) یکی بود یکی نبود سال ها پیش ظلم سیاه خودکامه ایی مزدور باعث شد مردم ایران برای احیا کرامت از دست رفته شان، برای زنده شدن دین خدا و برای تجدید فرهنگ کهن سرزمینشان قیام کنند. پیر فرزانه ی آنها می گفت: چرا وقتی سرزمین ما از ثروتمند ترین و بزرگترین کشور های دنیاست باز هم باید مایحتاج زندگیمان را از بیگانگان گدایی کنیم؟ چرا باید فرهنگ های مبتذل و سخیف را به بهانه ی پیشرفت و تمدن جانشین فرهنگ پر بار و غنی ما کنند؟ او می گفت: چرا شاه مملکت ما باید آن قدر در مقابل اربابان خارجی خود زبون و حقیر باشد که بدون کسب تکلیف از آنها حتی نتواند تصمیم ساده ایی برای خانواده اش بگیرد، چه رسد به مملکت؟ خون لازم بود برای احیای کرامت از دست رفته ی مردم ایران باید بچه ها یتیم می شدند، زن ها بی شوهر می ماندند، شکنجه و زجر و زندان لازم بود تا عزتی که در پس چندین عصر حکومت شاهان شکم سیر از مردم ایران گرفته شده بود باز گردد. مردم ایران با توکل به خدا و با تکیه بر نیروی ایمانشان از گلوله و آتش و تزویر گذشتند تا در روزی مثل دیروز آزادیشان را جشن بگیرند. روز های اول همه چیز خوب بود اما حالا حالا آنهایی که در روز های خون و حادثه از ترسشان درون سوراخ موش ها چپیده بودند مدعیان این پیروزی شده اند. حالا که ملاک لیاقت افراد برای تصاحب پست و مقام و رفاه و ثروت، دین داری شده به دین داران کمتر می شود اعتماد کرد. حالا که برای احقاق حق مردم از دینشان می پرسند، دیندار واقعی نمی یابی. حالا دیگر مردمی که می پنداشتند به راحتی و با آزادی تمام می توانند برای بندگی خدا به مسجد بروند، همیشه سعی می کنند در مساجد مقابل چشم افرادی باشند که کارشان نه عبادت خدا که آمار گیری از مردم است. حالا عده ایی چون ریش و انگشتر و چفیه دارند همه چیز می خورند و می برند و عده ایی فقط حسرت می خورند. حالا عده ایی همیشه مدعی اند، فرزندانشان به هر کلکی شده از سربازی معاف می شوند، خودشان و خانواده شان چند جا چند جا کار می کنند و حقوق می گیرند، چندین بار به سفر عتبات و حج و خارج می روند و عده ایی هم به جرم بی ریایی محکوم ابدی اند. حالا ملاک دانشگاه رفتن، ملاک سر کار رفتن، ملاک برخورداری از امکانات لیاقت افراد نیست بلکه میزان تظاهر و ریا و خودنمایی افراد است. حالا برخی با پوشیدن لباس گروهی که پیر فرزانه انقلاب به آنها لقب لشگر مخلص خدا را داده بود، لشگر نفاق شیطان درست کرده اند و در این میان مردم آزاده و متدینی که برای رسیدن به پیروزی اسلام چه خون دل هایی که نخوردند و چه زجر هایی که متحمل نشدند به کنج انزوا خزیده اند. حالا، حالا، حالا یکی بود هنوزم هست دل جانشین شایسته ی آن رهبر سفر کرده از اینهمه نفاق و مکر و دروغ خون است و جوانان پاک دل این سرزمین به دستور رهبرشان و دل در گرو محبت او سکوت کرده اند. امام زمان عزیز به دادمان برس.
جمعه 24 دی 1389
بسم رب المهدی
این اولین شعر خودمونه که اون رو توی وبلاگ می گذاریم، هر چند که قلم ناتوان و ذوق بی مایه ی ما توان سرودن برای آن یگانه ی عالم آفرینش رو نداره، اما ای کاش حتی اگه شده به اندازه ی خوندن یه غزل مهمون نگاهش باشیم.
دلم برای نگاهت بهانه می گیرد
ز دست سرد سفاهت بهانه می گیرد
نیامدی و غرور ستاره زخمی شد
ستاره بی رخ ماهت بهانه می گیرد
تو نیستی که ببینی زمین چه افسردست
زمان غریب مانده، برایت بهانه می گیرد
جدار کعبه بدون تو خسته شد خسته
فلک برای ندایت بهانه می گیرد
ببین که مروه هزار سال مانده بی رونق
صفا برای سلامت بهانه می گیرد
غروب جمعه مسیر میان شمس و قمر
برای راز و نیازت بهانه می گیرد
تمام شد غزل اما تمام شب هایم
تمام خاطره هایت بهانه می گیرد
شنبه 27 آذر 1389
بسم رب الحسین
دور فرزند 6 ساله اش را گرفته بودند و نوازش می کردند، تاب نمی آوردند ببینند بچه ی تازه یتیم شده کم و کسری داشته باشد، مبادا در نبود بابا دلتنگی کند....
طفل شش ماهه اش بغل به بغل دست به دست می شد مبادا گریه کند، مبادا در نبود بابا بی تابی کند، به محض اینکه صدای گریه اش بلند می شد یکی می گفت گرسنه است، دیگری بانگ می داد بچه تشنه است کمی آب بیاورید و چندین ظرف آب برای طفل مهیا می شد....
همه اشک ریز مرگ عزیز 35 ساله شان بودند...
خواهرش بی تابی می کرد؛ سخت بود، برادر از پیشش رفته بود، بر روی خاکهای قبرستان نشسته بود و بر سر و صورت می زد: داداش داداش
زنها زیر بغل خواهر را گرفتند و با احترام بلند کردند،خاک های لباسش را تکاندند، تسلی دادند، آرزوی صبرکردند، هر کس می دید ابراز همدردی کرد و تا آنجا که می توانست همراهی و کمک....
آنجا بود که زیر لب زمزمه کردم « لا یوم کیومک یا ابا عبدالله »
سه شنبه 4 آبان 1389
به نام حقیقت مطلق به نام زبان هایی که شهامت دارند تا از حق بگویند به نام گام هایی که در پیمودن مسیر حق لحظه ایی مردد نمی شوند به نام قلب هایی که هرگز از ایمان و اطمینانشان نسبت به حق کاسته نشد و به نام عقل ، عقلی که دنیا و مصلحت سنجی های دنیایی هیچ گاه نتوانست او را فریفته ی خود کند چه دنیای عجیبی است! دنیایی که در آن آنقدر حق و باطل به هم پیچیده اند که گاهی دم زدن از حق گناه بزرگیست، اما چه باک از اینکه به ما به چشم یک گناهکار بنگرند، چه باک از اینکه ما را مقدس ندانند، به احترام مان هیچ کس بر نخیزد، فرزندانشان را به ما نسپرند، به خواستگاری دخترانمان نیایند.. چه باک از اینکه ما خارجی باشیم ، از دنیایی دیگر، متفاوت از تو، همه ی اینها فدای آنچه ما می فهمیم و شما از درک آن عاجزید، همه ی اینها فدای این درد لذت بخش این زجر شیرین این شکنجه ی روح افزا ، دانستن، اما کاش فقط نمی فهمیدید ، نه اینکه نخواهید بفهمید ، نه اینکه خودتان را به نفهمی بزنید، و چقدر بد حق را لجن مال کرده اید، به نام حقیقت نان می خورید، آبروی خود را از آن دارید، تمام هست و نیست تان از تکرار مکرر مدح راستی و درستی است... اما دریغ آنجا که پای عمل می رسد، آنچه آرامش دنیای منرا از من نمی گیرد خوب است، و آنچه بخواهد لحظه ایی این من بودن را متغیر کند بدترین بدهاست، حتی اگر حق باشد، اینجا ملاک حق من هستم. چه دنیای عجیبی است! در دنیایی که بتوانی در آن از دین (بخوانید از دم زدن از دین) برای خودت آبرو و احترام و ارزش و منزلت کسب کنی، دیندار واقعی پیدا کردن سخت است، خیلی سخت. در دنیایی که ملاک خوب بودن در آن تواضع (بخوانید با گردن کج راه رفتن) باشد، به متکبران و لا مذهب ها بیشتر می شود اعتماد کرد. در دنیایی که عده ایی سر در لاک خود فرو برده اند و خیال می کنند که چون یک عمر با یک مشت نفهم سر و کار داشته اند پس همه ی دنیا نفهمند و هیچ کس متوجه دو رویی و ریایی که در اعمال و رفتارشان هست نمی شود و تناقض میان حرفها (بخوانید ادعاهایی که گوش فلک را کر کرده) و کار هایشان را نمی فهمد، چه دردناک است فهمیدن. احمق هایی که سر مست اند از به به و چه چه مردم کوچه بازار و پیرزن های غر غروی تاریخ گذشته و یک مشت بیسواد دنیا ندیده ی بدبخت که مثلا استاد و دانشجوی این مملکت اند، آنهایی که به شغل شریف جانماز آبکشی مشغول اند و دین می فروشند تا بهشت و حوری بخرند، کاش می دانستند که یک عمر است، از زمانی که حسین (ع) در مقابل لشگر سراسر کفر امویان که مملو از فقهایی بود که با غسل شهادت به میدان نبرد آمده بودند، شمشیر کشید، که این مدل دینداری (بخوانید تظاهر) دیگر ارزش نیست و کاش در وجودشان ذره ایی آزادگی بود، ذره ایی آزادگی.
یکشنبه 3 مرداد 1389
بسم رب المهدی
سلام
امام من
آقای من
اینهمه سال از رفتنت گذشته است ، اما کدامیک از این سالها لیاقت آمدنت را داشته اند؟
اینهمه قلم درد بی تو بودن را تقریر کرده اند ، اما کدامیک حق مصیبت فراقت را ادا نموده اند؟
اینهمه چشم حسرت دیدار ماه رویت را می برند؟ اما کدامیک از درد ندیدنت سفید گشته اند؟
آقا جان
تو حق داری نیایی !!
تو حق داری آنقدر نیایی تا شیعیانت ، نه کافران و مشرکان و منکران و معاندان ، آنها که الهم عجل لویک الفرج لق لقه ی زبانشان است خسته شوند و کم بیاورند و ببرند و نا امید شوند تا مومنان به ظهور آنقدر اندک شوند که سراسر زندگیشان سرزنش باشد و زخم بان.
اقا جان
تو حق داری نیایی تا این گریه ها محک بخورند ، تا این دعا ها آزموده شوند ، تا این غصه ها امتحان شوند ، مگر کوفیان جدت را صدا نکردند؟! مگر فریاد بر نیاوردند که مولای ما، بیا که بی امام مانده ایم؟ مگر سندیت این اشک ها و دعا ها از انبوه نامه هایی که برای حسین بن علی (ع) فرستاده شد، بیشتر است؟ چه کسی باور می کند وفاداری های قرن بیست و یکم میلادی از وفاداری های دهه ی ششم هجری بیشتر باشد؟ آنها با حسین (ع) چه کردند که ما با تو بکنیم؟
تو حق داری نیایی !
تو حق داری آنقدر نیایی تا هر منافقی جرات نکند خود را جز منتظران ظهور بداند.
اما
امام من
مولای من
می ترسم آخرش هم این چشمان حقیر من لایق دیدنت نشود
می ترسم بمیرم و آخر نبینم که به کعبه تکیه زده ایی و فریاد بر می آوری که "من مهدی ام ، جد من حسین (ع) را در کربلا لب تشنه کشتند، من به خونخواهی شهیدان کربلا آمده ام"
اما آقای من
اگر من مردم و دیدارت قسمتم نبود ،تو گواهی بده که من، تا لحظه ی آخر تا لحظه ی مرگ، مومن بودم به آمدن صاحبم، ایمان داشتم که روزی می آیی و همه ی عشق و امیدم همه ی هستیم همه ی زندگیم این بود که تو را ببینم و در صف عاشقانت جان بدهم.
آقا جان تو گواهی بده.
و انّه لقسم لو تعلمون عظیم